تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم
 اين روزها باران بخش نامه است كه بر فراز ساختمان روزنامه ها و خبرگزاري هاي ايران باريدن گرفته است . مثل تگرگ مي ماند، سر را سوراخ مي كند اما همه يك گوشه اي كز مي كنيم تا تمام شود، تا بند بيايد، نمي شود و هي سر خم مي كنيم . نمي دانم تا كي.

وقتي بخش نامه ها مي رسد به دفتر روزنامه يا خبرگزاري ، همه به هم نگاه مي كنند ، ابتدا كمي نق و اعتراض و گلايه و گيجي و گنگي و سردر گمي ولي كم كم همه به پاكت خاكستري رنگي كه روي آن با ماژيك سرخ نوشته شده " آني " عادت كرده اند و اگر يك شب، معلمان مقابل مجلس تحصن كنند، يا كارگران جايي تجمع كنند و زنان را در مقابل دادگاه دستگير كنند يا  حتي اگر بيست پمپ بنزين در شهر آتش بگيرد، ديگر خودمان بايد بدانيم كه  چند روز پياپي پستچي مي آيد . با همان پاكت خاكستري رنگي كه ...

اين تگرگ لعنتي دارد سرمان را سوراخ مي كند . نكند زير تگرگ حوصله مان براي انجام كارهاي ساده روزنامه نگاري سر برود و هي سر خم كنيم .

دلم مي خواهد دو كار را تجربه كنم. به عنوان يك روزنامه نگار. دق مي كنم اگر نگويم كه تا كنون هزار بار بر وسوسه دلچسب و هراس انگيز اين دو كار فائق آمده ام اما نمي دانم چرا باز يك سر است و هزار سوداي ديگر كه بروم يا نروم؟ بنويسم يا ننويسم؟

هربار كه وسوسه اش مي آيد ، دو دو تا چهارتا مي كنم ، سبك سنگين مي كنم و خودم را در قالب كسي كه آن كار را انجام داده، فرض مي كنم و هي كم مي آورم و هي عقب نشيني مي كنم. مهم نيست كه آن دو كار انجام نشده چيست بلكه مهم آن است كه به عنوان يك روزنامه نگار  از انجام كارهاي ساده اي كه نه توهين است و نه تشويش و نه براندازي نرم  يا سفت ، عاجزم و به گمانم اين تنها درد من نيست كه اين روزها همين عجز و هراس ، همه ما را به سانسورچي هاي قدرتمندي بدل كرده كه تنها به اين شعر شاملو دل خوش كرده ايم و بس: " بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..."

شايد روزنامه نگاري در جهان سوم، يعني همين كه به نام خبرنگار ، نامت دهان به دهان مي چرخد و جمعي به به و چه چه مي كنند و جمعي مدام تكفيرت مي كنند اما خودت مي داني كه نه سزايت آن همه تقدير مردم قدردان است و نه ناسزاي همه آن كساني كه حاشيه امن شان هر از چند گاهي نا امن مي شود. تنها خودت مي داني كه داغ هزار كار ناكرده به دلت مانده ،تنها از هراس آنچه كه مي  پنداري شايد بر سرت بيايد. و باز تنها خودت مي داني كه در اين خانه به دوشي هاي مكرر است كه مجال آموختن و آموختن در يك فضاي با ثبات نبود و روزنامه نگاران به جاي كسب تجربه در فضاي امن و رسيدن به روزنامه نگاري مدرن و تخصصي  وارد بده و بستان هاي سياسي و حزبي و اما و اگر هاي حاكميتي شدند.

خنده دار است اما نه دور از واقعيت كه پيش پا افتاده ترين كارها مي شود روياي دست نيافتني كسي كه دلش نمي خواهد بي تجربه بنويسد. من از روزنامه نگاري پايتخت نشيني و تحريريه نشيني به همان اندازه بيزارم كه از  روزنامه نگاري  فاقد پشتوانه علمي و تخصصي اما جمعي كه به فن اش مسلح اند راه رفتن به دهكوره و جايي دور از پايتخت و يا خوابيدن لاي كارتن و نشستن سر گذر را در شأن نمي بينند و جمعي كه به تجربه استادند ،  گرفتار آمدن در چارچوب منظم روزنامه نگاري تئوريك از حوصله شان خارج است .

به اين هردو، خط قرمزها، بايد و نبايد ها،بخش نامه هاي مكرر از  روابط عمومي ها و معاونت هاي نهادهايي چون وزارت ارشاد و شوراي عالي امنيت ملي و وزارت اطلاعات و دادستاني و خلاصه نهاد رياست جمهوري و چندين و چند دبير خانه نهادهاي ديگر را هم اضافه كنيد، آنوقت براي روزنامه نگاري در چنين فضايي بايد يك گور كند تا هر روز از هراس و اضطراب چند بار خود را  در آن گور مدفون سازيم و پس از آن به همت آن پررويي ذاتي و اميدواري زائد از گور به در آييم و بار ديگر كاغذ و قلم به دست گيريم و رويا پروري پيشه كنيم.

مثل اين روزهاي من. دلم از روزنامه نگاري در عصري كه روزي هزار بار از هزار اما و اگر مي رهيم و عاقبت حاصل تراوشات اين ذهن خسته مي شود؛ چيزي كه يا چاپ نمي شود يا خود آدم هم وقتي نوشته اش را  مي خواند چيزي از آن همه پيچيده گويي هاي در لفافه سر در نمي آورد، گرفته است.

براي ستون هاي حذف شده خودم مرثيه سرايي نمي كنم  كه از قضا براي ستون هاي چاپ شده غمگين مي شوم كه آيا اصلا كسي را ميل به خواندن يك باره آن هست و اساسا روزنامه ها در فضاي كنوني ما از آن جايگاهي كه بايد برخوردار باشند ، هستند؟

ما روزنامه نگاران ، جماعتي حرف گوش كن از ظن جامعه ايم و جماعتي سركش از ظن حكومت. يعني وقتي دبير خانه شوراي عالي امنيت ملي و معاونت مطبوعاتي وزارت ارشاد اين روزها  نامه هايي با مهر قرمز محرمانه روانه روزنامه ها مي كنند ما  مثل بچه هاي خوب حرف گوش مي كنيم و ديگر در روزنامه هامان نمي نويسيم كه معلمان زنداني در چه وضعيتي به سر مي برند و از كنار تجمع كارگران و  زنان و دانشجويان هم كه مي گذريم ، عرق سرد پيشاني را با گوشه آستين خشك مي كنيم يعني كه از ما توقع پوشش اخبار و ضعيت هم صنفان خودتان را نداشته باشيد اين روزها هم كه به دستور حضرات، اصلا به روي خودمان در روزنامه ها نمي آوريم كه شبي در اين پايتخت پمپ بنزين ها آتش گرفته شد و چه چه...

توقع به جايي هم نيست كه از مديران رسانه ها مان بخواهيم درست در شبي كه همان نامه هاي معروف و آشناي هميشگي به دفتر روزنامه ها رسيد،  پنج يا شش روزنامه نه در مورد همان رخدادي كه از نوشتن اش منع شدند، بلكه در مورد اين منع شدن در صفحه نخست خود تنها به طرح پرسشي هماهنگ بپردازند. مي گويند؛ " اين رفتارهاي انقلابي ديگر جواب نمي دهد و آنها نيز يك شبه آن پنج يا شش روز نامه را با مهر توقيف ، ميزباني مي كنند" و هر چقدر هم كه ما بگوييم نه ، ممكن نيست تا اين اندازه هزينه بدهند و برخورد مستقيم با چند روزنامه را به مصلحت نمي بينند باز هم به اندازه كافي مستند و مدرك دارند تا ثابت كنند كه جماعتي را هراس از بستن فله اي نيست و چه و چه...

 

+ [20:21]