تبليغاتX
مسیح | Masih
خانه | تماس| کتاب هایم
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

 نمي خواستم از دلفين‌ها و دلخوري‌ها و دلمردگي‌هاي دو سه روزي كه بر من و مقاله‌ام و مجادله ام با دوستان و رفيقان  گذشت بگويم...دلم براي قصه مكرر حقارت هاي كهنه در اين سرزمين سوخت و مي خواستم از وظيفه سنگين ماموران امر به معروف و نهي از منكر كه كماكان نگران لرزيدن پايه هاي اسلام در روابط ساده پسران و دخترا جوان كه ترمينال شلوغ شهر را جايي امن براي گفتگوی دونفره مي بينند بنويسم، مي خواستم از دل آزردگي حداد عادل از لحن احمدي نژاد بنويسم كه ظاهرا انگ افتراء برايش گران تمام شد و فراموش كرد كه از تريبون مجلس چه كساني متهم به همين انگ دل آزار شده‌اند، بنويسم، مي خواستم از تكرار بغض‌هاي تركيده ياران به جا مانده رئيس جمهور بنويسم و و بگويم  وقتي ياران در همين چند قدمي دولت اين همه ناگفته دارند، انان كه كمي دورتر ايستاده‌اند، چه؟ مي خواستم براي دلخوشي خودم و همه كساني كه ناز انگشتاي رفاقت شان مرحم زخمي شد در اين خانه، قصه كوتاهي از مردان پير روستايم بنويسم كه جملگي برخلاف رسم زنان پير شوهر از دست داده روستا، خانه نونوار كرده اند و تازه عروس آورده اند و دبستان روستا دوباره به همت پيرمردهاي روستا رونق گرفته بنويسم...اما همين يك روز را تحمل كنيد و ماجراي امروز را بشنويد كه  كه چگونه  پشت در خبرگزاري فارس جا ماندم...

آقاي مقدم فر ! مدير عامل محترم خبرگزاري فارس ! دستت را بياور جلو، نترس برادر! حواسم هست كه دست از پا خطا نكنم! مي خواهم به دستهايت نگاه كني تا حساب كار دستت بيايد كه خبرگزاري تحت امر تو بيشتر از تعداد انگشت هاي دست خودت براي من خبر نوشته و خبر آخر هم سرشار از شعف شماست كه اعتمادملي كليه مطالب مسيح علي نژاد را پس از مقاله موهن آواز دلفين ها از سايت اينترنتي اش حذف كرده است.

صبركن برادر! دست هايت را عقب نبر خوب به دستهايت نگاه كن و مردانه بگو اگر به تعداد انگشتان دست تو نه، به اندازه قواره همان انگشت كوچكت ، يك خط خبر از جنابعالي در يكي از خبرگزاري هاي رسمي نه دريك سايت غيررسمي چاپ مي شد چه مي كردي؟ نه! مردانه بگو اگر نيمي از آن خبرها و هجمه ها و حمله ها و تخته گاز رفتن هاي مجموعه تحت نظارت‌ات روزي شامل حال تو شود چه مي كني؟ ولله قسم شرط مي بندم اگر همين كيهان رفيقت يا همين ايران عزيزت دو خط به خبط و خطاي ناكرده ات متهم كند و تورا جيره خوار انگليس و مزدور بيگانه و فرنگ رفته از خدا بي خبري كه براي ملت مستضعف شاخ و شانه مي كشد و چه و چه معرفي كند با سرعت سيصد و شصت هزار كيلومتر در ثانيه از در ساختمان خبرگزاري  مي زدي بيرون و از  كوچه سعيدي با سرعت برق مي رسيدي زير پل حافظ و آنوقت  راسته خيابان انقلاب مي شد جولانگاه هراس تو كه تمام جد و فاميلت هم به گردت نمي رسند تا يك ليوان آب قند بدهند دستت و حال نزارت را سرجايش بياورند.

خب ترس هم دارد برادر! خجالت نكش ! بگذار دستهايت بلرزد، سرت را پايين نينداز! بنشين و با من كمي درددل كن! بگو اي لعنت به اين جماعت كه تو را نديده، اين همه آجر به پنجره كوچك خانه ات پرتاب كرده اند. آنوقت من تو را درك مي كنم و تو مي تواني روي من و قلم ام حساب باز كني كه تا هميشه پشتت مي مانم و نمي گذارم احدي به برادرم تهمت بزند. مي گويم حداقل يك بار ببينيد اش بعد، سنگ و كلوخ  سرازير و سرو كله اش كنيد. خيالت راحت دلم رضا نمي دهد تو راسته خيابان انقلاب را تنها بدوي و درست عين قواره مضحك من پاهايت تا خود دهانت بالا بيايد و هي همه به ريشت بخندند.

و حالا توچه برادر؟ امروز آمده بودم زير پل حافظ، هنوز نپيچيده بودم توي كوچه سعيدي كه دست و دلم شروع كرد به لرزيدن، خوشحال مي شوي از اينكه بگويم براي آمدن به خانه ات ترسيده بودم؟ ترسيده بودم از نامت .

آقاي مقدم ! گفتم نكند آمدن ام به خبرگزاري فارس ، آمدن به خط مقدم با مهمات دشمن تلقي شود و فردا بايد من هم راسته خيابان انقلاب را تا خود آزادي له له بزنم  تا ثابت كنم كه اگر درمانده نبودم به خانه ات نمي آمدم!

اعوان و انصارت در سرويس سياسي خبرگزاري، همان همكاران سابق من اند كه به زعم خود پنداشتم براي ديدن سوژه خبري خود كه  اين روزها برايش زحمت كشيده اند و گفتگو از اين ور آن ور گرفته اند، ذره اي ذوق و كنجكاوي حرفه اي نشان مي دهند، غافل از آن كه اين پندار در دايره حرفه اي همكاران ام كه نان فارس مي خورند غلط افتاد وآنها حاضر نشدند در به روي سوژه خود بگشايند و رسم اخلاق كه نه، مشي انصاف پيشه كنند  و صحت و سقم همين خبر آخر را از خود سوژه بپرسند.

كج خيالي كردم برادر! ظاهرا در قاموس همكارانم رو در رو شدن با سوژه اي كه اين روزها برايش سنگ تمام گذاشته اند، چنان بيگانه با اصول حرفه اي است كه آنها پشت ميز تحريريه نشستن و بر اساس تخيل و توهم  نوشتن را دوست تر مي دارند تا ديدن و به چالش كشيدن سوژه اي كه با پاي خود به پاي ميز كارشان آمده است براي همين آقاي داوري در كسوت دبير سياسي به تلفن نگهباني چنين پاسخ مي دهد كه اكنون پركارترين ساعت روز را طي مي كنيم و وقت ديدار نداريم بي آنكه گوش باز كند تا بشنود اين جامانده در اتاق شيشه اي خبرگزاري خود يكي از سوژه هاي ناب همين چند روزتان بوده كه اينك براي خسته نباشيد آمده است.

شما هم كه منشي مبادي آداب تان رسم خواهري به جاي آورد و پله ها را پايين آمد تا بگويد جلسه مهمتري داريد و من هم انقدر سرم مي شود كه اين جلسه مهمتر از سوژه خبري است كه بيشتر از انگشتان دست خودت و خودم برايش رجز خوانده ايد اين روزها. باشد. برمي گردم .

و برگشتم. اما به خيابان انقلاب نرسيده بالا آورده ام. به حساب بي ادبي ام نگذاريد. عين صداقت است آنچه مي‌گويم و مي دانم كه مي دانيد سخت است رفتن به ميان جماعتي كه متحد و منسجم بر طبل رسوايي ات مي كوبند. سخت بود اما آمدم. من يك نفر بودم و شما يك لشكر ولي هنوز نمي دانم چرا يك لشكر خبرنگار و خبربيار و خبرساز و خبرگزار،  آن همه خبر از يك روزنامه نگار مي نويسد اما  يك لحظه  هم حاظر نمي شود صندلي ميزباني جلو بياورد و اين ميهمان ناخوانده را همانجا ، رودر رو،  به صليب بكشد تا خيالش راحت شود كه من اگر روزنه و روزنامه اي براي دفاع از آن همه اتهام وارد شده به خود داشتم ديگر درخانه شما  را نمي زدم.  براي تكذيب خبر آخر آمده بودم ولي  مي گذارم شما مشعوف حذف‌ام از اعتماد ملي باشيد و اعتماد ملي مردد چاپ يادداشت آخرم در دماسنج اما نمي گذارم  راسته خيابان انقلاب جولانگاه هراس من و نسل من باشد از جماعتي كه نام شان را مي گذارند" برادر" بي آنكه رسم ساده برادري  به جا بياورند.

پي نوشت:

كاش كساني كه به اينجا مي آيند با نشاني اينترنتي خود پيام بگذارند و در مورد موضوع ياري گر باشند...

كاش موضوع انقدر كش نيايد كه يكي از همين روزها به كيهان هم بروم...

كاش درك ساده اينكه اين راه كه ميروم جز وظيفه ساده روزنامه نگار نيست اتفاق افتد و مجبور به توضيح اضافه نباشم...شهرت و رفتن به خارج از كشور و چه و چه چه ...همه را داشتم...آنچه نداشتم تجربه براي كار و اصرار براي اطلاع رساني شفاف بود كه در اين ميانه حاصل شدن اش را آرزو مي كنم.

 

 

+ [6:53 PM]